تبلیغات
راز موفق ها ..... - روز شانزدهم...
تاریخ : 1389/01/30 | 21:24 | نویسنده : خیام
روز شانزدهم برمن چه گذشت.

امروز صبح ساعت 8.30 از خواب پا شدم دیدم که محمود نرفته سر کار.ساعت9که شد از خواب بیدارشد و گفت که میخواسته بره کردکوی اما دیده بارون داره میاد واسه همین دیگه نرفته یه دلیل دیگش این بود که سرما هم خورده
خواستم صبحانه آماده کنم که منشی های شرکت کلید نداشتن منم کلیدارو واسشون بردم ،بارون نازی میومد خیلی حال کردم .وقتی رصیدم خونه 3تا تخم مرغ گزاشتم آبپز شه آخه سرما خورده بودیم نمیشد چیز دیگه خورد . محمود صبحانه رو خوردورفت  شرکت منم ظرفها رو شستم و اومدم دلنوشته هام رو گزاشتم و رفتم ناهار درست کردم .ناهار که تموم شد میخواستم برم کتابخونه که علی زمانی زنگ زد گفت بریم ثبت نام گواهی نامه منم آماده شدم رفتم سمت کاخ که با هم بریم ،منو علی و علیرضا رفتیم ثبت نام کردیم چون اونا میخواستن قسطی پرداخت کنن منم فقط 50 تومن رو ریختم . با برگشتیم کاخ من اونجا ازشون جداشدم رفتم کتابخونه برنامه نویسی تمرین کردم و کلی با خودم حال کردم که یکم برنامه نویسی خوندم .  ساعت 5.30 اومدم بیرون رفتم یه دور بزنم ببینم که کوله پشتی خوب پیدا میکنم یانه که پیدا نکردم و اومدم خونه محمود خونه بود داشت فوتبال استقلال رو نگاه میکرد . منم اومدم پا کامپیوتر تا برنامه های که نوشته بودم رو اجرا کنم ،همه رو نوشتم و بعد الان اومدم که امروز رو بنویسم برم شام بخورم بخوابم محمود که هنوز نیموده البته یکم زبان هم میخونم شاید عادت کنم .



((( خداااااا دوستت دارم )))





طبقه بندی:

  • پی دی با
  • پرشین بلاگ
  • ضایعات